شمارهٔ ۳۶۱
تا دل سرگشتهام چون زلف او سودا گرفتاز بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت
من که شیدایی آن زلف سیاه سرکشمدامنت را گر بگیرم نیست بر شیدا گرفت
تا برفت از پیش چشمم آن رخ چون آفتابمهر روی همچو ماهش در دلم مأوا گرفت
آه دردآلود من از سقف مینایی گذشت.............................................ا گرفت
تازه میگردد دماغم از نسیم صبحدمتا نگار مشک بوی من ره صحرا گرفت
درّ دریای وصالت را همی جستم به آهآتش آهم ببین کاندر دل دریا گرفت
ای جهان زین بیش گرد کار عشق او مگردکز دو لعل آبدارش آتشی در ما گرفت