گنج

شمارهٔ ۳۶۲

ز آتش بیداد که بالا گرفتشعلهٔ آن در دل خارا گرفت
زآنکه دل سنگ به حالم بسوختآتش جور تو که در ما گرفت
زآنکه همه کار جهان بر خطاستکار جهان بین که چه یغما گرفت
سایهٔ حق بود، چرا بی سببسایهٔ الطاف ز ما برگرفت
غم بشد و طوف جهان کرد و بازآمد و در جان جهان جا گرفت
خون دل خلق جهانی ز چشمبس بچکید و ره دریا گرفت
قصّهٔ درد من و جور غمتچون بدهم شرح که هرجا گرفت