گنج

شمارهٔ ۳۴۵

دیدی که آن نگار سر و برگ ما نداشتدل بستد از فلان و به دست غمش گذاشت
آن بس نبود کاو بستد دل ز دست ماوآنگاه شحنه‌ای ز جفا بر دلم گماشت
گفتم مگر که ریش مرا مرهمی بودمسکین دل ضعیف بر او این طمع نداشت
کاو ریش اندرون مرا این نمک زندیارب چه بود فکرش و با ما سر چه داشت
یک دم وفا نکرد به قولش چو دوستانتخم جفا به وادی خاطر چرا بکاشت
راه وفا نگیرد و دایم جفا کندما را بر او نبود بر این گونه چشم‌داشت
چشم جهان گشاده به راه امید اوستاز نیمروز تا به شب از صبح تا به چاشت