شمارهٔ ۳۴۴
نفس باد صبا بیش معنبر بوییستاینچنین نکهت جانبخش هم از گیسوییست
بوی آن موی به هر سو که گذر خواهد کردسوی آن بوی شو ای دل که چه بس خوش بوییست
چشم سرمست و سر زلف تو بس آشفتهستلاجرم فتنه و آشوب تو در هر کوییست
نه به تنها من اسیر سر زلفین تواَمهر که بینی به جهان در طلب مهروییست
دل چو گوییست به میدان غم او زان رویدایماً در خم چوگان کمان ابروییست
نظری بر من مسکین فکن از روی کرمخون دل بین که ز هجرت به رخم چون جوییست
بیش از این طاقت هجر تو ندارم چه کنمبار عشق تو چو کوهی و تنم چون موییست
گوشهای گیر از آن ناوک دلدوز ای دلمرو اندر پی آن یار که بس بدخوییست
دل به جان آمدم از دست جفاهای رقیبتنگ دل باد به هر جا که بدو بدگوییست