گنج

شمارهٔ ۳۴۳

قافیه: اییست۹ بیت
دل دیوانهٔ من در غم تو شیداییستدیده در کوی خیال تو جهان پیماییست
دل ربودی و به جان نیز طمع می‌داریراستی با تو چه گوییم که خوش یغماییست
دل من در خم گیسوت گرفتار شده‌ستمگرش با سر و زلف تو دگر سوداییست
لعل دلجوی تو را حلقه به گوشیست مگرسنبل زلف تو را مشک سیه لالاییست
گر دلت آب روان جوید و جایی روشنطرف دیدهٔ ما جوی که روشن جاییست
خلق گویند که ترک غم آن ترک بگویچون کنم ترک چنان ترک که بی همتاییست
گر من افتادهٔ بالای تو گشتم غم نیستهر نشیبی که تو بینی عقبش بالاییست
خون دل ریخت به نوک مژه‌ام ترک خطامی کند عربده با من به جهان رسواییست
روضهٔ جان جهان خاک سر کوی تو بادای که از کوی تو فردوس برین مأواییست