شمارهٔ ۳۴۲
هوای کوی جانان خوش هواییستمگر آرام جان مبتلاییست
به بالای تو عاشق گشتم ای مهبلای عشق جانان خوش بلاییست
نسیم صبح عنبر بو از آنستکه بویش بوی زلف آشناییست
خیالت هست دایم در دو دیدهبر آن سر مردم چشمم گواییست
بیا جانا دمی کز دست هجرانمیان دیده و دل ماجراییست
همه ساکن شده بر خاک کویتاگر باشد گدا ور پادشاییست
اگر بخرامی اندر باغ جانمسراب چشم من دانی چه جاییست
بیفکن سایه بر سر یک زمانمکه تا گویم جهان را خوش هماییست