شمارهٔ ۳۴۶
فریاد کان نگار سر و برگ ما نداشتدل برد و تخم مهر رخش در جهان بکاشت
مشکل که یک زمان ز خیالم نمیروددر دیده نقش صورت جان را مگر نگاشت
دل را مقام گشت بهشت برین دگرتا رایت وفای تو ای دوست برفراشت
ماهی صفت طپیده به خاک درش منمبر ما گذشت یار و در آن حالتم گذاشت
آن یار شوخ دیدهٔ پیمان شکن به خشماز دیده رفت و خیل خیالش به ما گماشت
روی از جهان بتافت به دست غمش سپردآخر بگو که با من مسکین سر چه داشت
دل برد و رحمتی به من خسته دل نکردآری چه چاره چون نظری بر جهان نداشت