شمارهٔ ۳۳۳
جهان تا هست خالی از غمی نیستبه ریش خاطر او مرهمی نیست
غمش همدم بود از جور ایامکه تا دانی که او بی همدمی نیست
دمادم غم ز دل خالی نباشدبر این مسکین دل من یک دمی نیست
نمییارم ز دست غم زدن دمدر این دم بین که این بی همدمی نیست
ز جور روزگارم نیست یک دمکه آن دم بر دل تنگم غمی نیست
به بستان جهان سروی نرویدکه از باد فنا در وی خمی نیست
چو بالایت ز من بشنو سخن راستحدیث ما، در او بیش و کمی نیست