شمارهٔ ۳۳۴
اگرچه یار مرا هیچ مهربانی نیستورا چو من به جهان هیچ بنده جانی نیست
فدای جان عزیزش هزار جان و جهانمرا مودّت و عشق رخش نهانی نیست
یقین که در دل تو نیست مهربانی نیزز روی مردمیت پرسشی زبانی نیست
مرا ز مهر رخت دیده و دل آکندهستترا محبت و میلم چنانکه دانی نیست
نظر فکن به سوی ناتوان هجرانتکه در جهان بتر از درد ناتوانی نیست
بیا و بر سر و چشمم نشین نگاریناکه بی وصال تواَم ذوق زندگانی نیست
من از کجا و غم عشق روی تو ز کجاولیک چاره به تقدیر آسمانی نیست
هزار سال اگر عمر نازنین باشددر او چه فایده چون لذت جوانی نیست
جهان و کار جهان همچو باد میگذردبس اعتماد بدین پنج روز فانی نیست