گنج

شمارهٔ ۳۳۲

هیچ دلی نیست که در درد دلارامی نیستدل مسکین مرا در غمت آرامی نیست
گفتم از قید دو زلفت بجهد مرغ دلمگفت جایی نتوان یافت کزو دامی نیست
گرچه من سوخته‌ام در غم ایام فراقهیچ شب نیست که در مجلس ما خامی نیست
سنگ بیهوده مینداز درین صحبت تنگزآنکه نازک تر از این خاطر ما جامی نیست
همچو صبح رخت ای دوست نباشد شمعیهمچو زلفین پراکندهٔ تو شامی نیست
نیکویی کن به جهان کز تو بماند باقیزانکه در هر دو جهان بهتر از این نامی نیست
جام ناکامی دوران بچش ای دل که مگرگویی از شادی ایام تو را کامی نیست