شمارهٔ ۳۳۱
مرا در عشق جز درد دلی نیستچو از وصل نگارم حاصلی نیست
اگر پیش تو آسانست جانامرا چون روز هجران مشکلی نیست
بجز مهرت نمیورزیم کاریبجز کوی تو ما را منزلی نیست
مرا گویند دل دادی تو بر بادفدا بادا تو را غیر از دلی نیست
مجوی از ورطهٔ عشقش خلاصیکه بحر عشق او را ساحلی نیست
شدم دیوانه از زنجیر زلفشوزین سودا به عالم عاقلی نیست
صبا از من پیامی نزد دلداررسان چون جز تو ما را حاملی نیست
دل از من بستد و در دیگری بستچو میبینم چو شخصم غافلی نیست
تو دلبر در جهان جان جهانیجهان را بی تو خود جان و دلی نیست