شمارهٔ ۳۳۰
از حال پریشان من او را خبری نیستیا هست و بر احوال جهانش نظری نیست
تیر غم تو در سپر جان چو گذر کردبر خاک درت بهتر از این جان سپری نیست
ما جان و دل دیده به راه تو نهادیمبگذر [تو که] دیگر به از این رهگذری نیست
گفتند که دارد اثری آه دل ریشفریاد که آه دل ما را اثری نیست
بار غم تو بر دل بیچاره جهانستکاین بار ز گوی غمت او را سفری نیست
گفتم که کنم جان به فدای قدمت گفتما را سر و پروای چنین مختصری نیست
گویند که شب را سحری هست خدا رااین تیره شب هجر تو را خود سحری نیست
هر کس به کسی برد پناه و در مخلوقما را بجز از درگه لطف تو دری نیست
از سر ننهم عشق و ز پا گر بنشینمبر خاک در دوست چو شد غیر سری نیست
دلبر به جهان هست ولی در دو جهانممشکلترم اینست که چون تو دگری نیست