شمارهٔ ۳۲۸
مرا درعشق تو خواب و خوری نیستبجز تو در جهانم دلبری نیست
تو را بر جای من باشد بسی کسمرا بر جایت ای جان دلبری نیست
اگرچه سر کشی چون سرو از مامرا در پای تو غیر سری نیست
نمیدانم بجز کوی تو راهیبجز درگاه تو ما را دری نیست
به دریای فراقت ای دلارامبه غیر از اشک چشمم گوهری نیست
ز روز اوّلت گفتم نگاراکه شبهای غمت را آخری نیست
چو سیماب سرشکم در جهان کوچو رنگ روی زرد من زری نیست
به آب دیده پروردمت لیکندرخت باغ وصلت را بری نیست
نظر فرما به حال زارم ای جانکه چون من در جهانت چاکری نیست