شمارهٔ ۳۲۴
در سر زلف تو ای دوست چه شرهاست که نیستدر دهان نمکینت چه نمکهاست که نیست
در غم هجر تو ای سرور خوبان جهاندر کدامین دل و جان خون جگرهاست که نیست
در کمال رخ تو نسخهٔ جان میبینماز دعای من مسکین چه اثرهاست که نیست
جان ز من خواسته بودی و متاعیست حقیرای فدای کف پای تو چه سرهاست که نیست
صبح روی تو چو خورشید جهان افروزستدر سر زلف چو شام تو چه سرهاست که نیست
ای صبا از چمن جان و زبان بلبلچه شنیدی و چه آشوب و خبرهاست که نیست
گفت گل میرسد اینک به هوای رخ گلدر کدامین دل از آن روی شررهاست که نیست
بنگر در صفت صنع الهیت دوستدر رخ چون خور دلبر چه نظرهاست که نیست