گنج

شمارهٔ ۳۲۳

بر من خسته ز هجران چه جفاهاست که نیستبر دل من ز فراقت چه بلاهاست که نیست
چشم سرمست تو ترک است و خطایی باشدبا من خسته‌اش ای جان چه خطاهاست که نیست
چه وفاها که نکردم به غم عشق و ز توبه من دلشده آخر چه جفاهاست که نیست
در صبوح رخ و در شام سر زلف بتانوز دهان من مسکین چه دعاهاست که نیست
چه بگویم که در اوصاف گل رخسارتبلبلان را به زبان در، چه ثناهاست که نیست
چه جفاهاست که بر من نرسید از غم تودر دل غم زدهٔ ما چه وفاهاست که نیست
در هوایت ز هوس گرد جهان می‌گردمدر سر من ز وصالت چه هواهاست که نیست