شمارهٔ ۳۲۲
ساقیا چون گل شکفت از مِیْ پرستی چاره نیستصورتی بی جان بود گر وقت گل می خواره نیست
تا گل و مل در کنار سبزهٔ خوش دلکشستای دریغا این گل و مل پیش ما همواره نیست
هر کجا باشد گلی در بوستان با بلبلیستلیک گل را در سرابستان ز بلبل چاره نیست
در چنین فصلی که گویی خانه زندانست و چاهکیست کاو در وقت گل از خان و مان آواره نیست
رحمتی بر من نیارد در چنین فصلی نگارچون دل سنگین او دانم که سنگ خاره نیست
گر ز من پرسی به دور حسن او یک پیرهننیست کز شوق رخ آن ماه پیکر پاره نیست
گفتمش هم چارهٔ درد من مسکین بجویگفت کمتر گو مرا سودای هر بیچاره نیست
باشد آزاری میان دوستان اندر جهانلیک بیزاری ز وصل دوستان یکباره نیست
نسبت قدش به سرو ناز میکردم اگردم مزن ای دل که ما را راست گفتن چاره نیست