گنج

شمارهٔ ۳۲۱

شب نیست کز فراق تو صد جامه پاره نیستتدبیر ما به عشق تو جز صبر چاره نیست
ماییم بلبل و تو گلی در میان باغما را به روی خوب تو غیر از نظاره نیست
چندان گریستم ز غم عشق آن صنمکز آب دیده بر سر کویش گذاره نیست
عمریست تا که غرقهٔ دریای حیرتمگویی که بحر عشق تو را خود کناره نیست
بر حال زار این دل سرگشته کی رسیعشاق حسن روی ترا خود شماره نیست
بردی دلم ز دست و نخوردی غمم چرابیرحم‌تر از آن دل تو سنگ خاره نیست
گفتم قدت به سرو چمن نسبتی کنمزین راست‌تر سخن بودم لیک یاره نیست