شمارهٔ ۳۱۷
ما را به غیر لطف تو شاها پناه نیستزیرا که بندهای چو من و چون تو شاه نیست
چون پایمال عشق شدم در غم فراقآخر چرا به وصل تواَم دستگاه نیست
دردم به دل رسید چرا ای طبیب منیک دم به سوی خسته دلانت نگاه نیست
ما را ز دست هجر تو سرمایه در جهانجز خون دیده بر رخ و رنگ چو کاه نیست
ماییم بی گناه و گنهکار پیش توشکر آنکه غیر عشق تو ما را گناه نیست
گم شد دلم ز دست و یقینم که جای دلبیرون ز طرّهٔ سر زلف سیاه نیست
از چشم من خیال رخ تو نمیرودما را به غیر مردم دیده گواه نیست
جانا چه شد چه بود چه کردم که بی سببما را به گلستان وصال تو راه نیست