گنج

شمارهٔ ۳۱۶

چون تماشاگه جان غیر سر کوی تو نیستدلبرا صبر و شکیباییم از روی تو نیست
سجده‌گاه دل عشاق چو در وقت نیازراز گویند بجز طاق دو ابروی تو نیست
دل سرگشتهٔ ما را که نشان خواهد دادبس عجب باشد اگر در شکن موی تو نیست
بوی عنبر به مشامم برسانید صبانیک دانم که بجز نکهت گیسوی تو نیست
عنبر و مشک و گل و یاسمن و بوی عبیرهمه دیدیم ولی چون نفس و بوی تو نیست
با وجود چو تو سرو چمنی در جلوهآدمی نیست که او میل دلش سوی تو نیست
عاقبت مرغ دل از سیر جهان بازآمدزانکه مأواگه او غیر سر کوی تو نیست