گنج

شمارهٔ ۳۱۵

قافیه: ارممکننیست۸ بیت
مرا فراق رخ آن نگار ممکن نیستوصال آن بت سیمین عذار ممکن نیست
چه حالتیست ندانم میان ورطهٔ عشقشدم غریق و شدن برکنار ممکن نیست
ببرد آب رخ آن نگار و در غم اومیان آتش هجران قرار ممکن نیست
به بوستان وصالش بسی امیدم بودکنونم از گل آن وصل خار ممکن نیست
دل ضعیف مرا حالتیست بس مشکلکه می‌خورد غم و بی غمگسار ممکن نیست
نه مرد عشق تو بودم ولی چه چاره کنمبه عشق روی تواُم اختیار ممکن نیست
نصیحت من بی دل کنند و می‌گویمسر بریدنم از وصل یار ممکن نیست
ز آب دیدهٔ ما سر به سر جهان بگرفتبه غایتی که از این سو گذار ممکن نیست