شمارهٔ ۳۱۴
کدام دل که به داغ فراق بریان نیستکدام دیدهٔ جان بی رخ تو گریان نیست
به جان رسید مرا دل ز روز درد فراقشب فراق مرا گوییا که پایان نیست
اگر تو تلخ بگویی ورم برنجانیبه جان تو که مرا تلخ تر ز هجران نیست
اگرچه گشته بعیدم ز روی چون ماهتکدام جان که به عید رخ تو قربان نیست
بگو که تا به کیاَم وعده میدهی بر صبرعزیز من چه کنم چون دلم به فرمان نیست
ز سوز عشق تو دردیست بر دلم جاناکه در جهانش بجز وصل دوست درمان نیست
به هر طریق که باشد میان مجلس انسیقین که صعب تر از صحبت گرانجان نیست
اگرچه لاله و گل در جهان بود بسیارولی چو بلبل طبعم به شاخساران نیست