شمارهٔ ۳۱۱
الهی شکر و فضلت را کران نیستکه را حمد و ثنایت در زبان نیست
توکل کردهٔ دریای حق رابه گلّه هیچ محتاج شبان نیست
به گنج درّ معنی کهم تو دادیمرا چندان شعف بر پاسبان نیست
یکی برگ درختی کو نه ذکرتکند گویا که آن در بوستان نیست
گلی کان نشکفاند باد لطفتیقین دانم که اندر گلستان نیست
چه پرسی حال زار ناتوانانکه کس را یک نظر بر ناتوان نیست
چو سروش جای دادی بر دل خاکاز آن قدی چنان در بوستان نیست
بجز درگاه لطفت ای جهاندارتو میدانی مرا جا و مکان نیست
ز هجر مدعی ما را به گیتیبجز درگاه تو دارالامان نیست
ترا باشد به عالم بنده بسیارولی چون من غریبی در جهان نیست