گنج

شمارهٔ ۳۱۰

دلی کجاست که آن دل سرشته با غم نیستچون زلفِ خوب‌رخان بام و شام در هم نیست
جهان بِخست دلم را به تیغ کین و ستمکه در جهانش بجز وصل دوست مرهم نیست
به پرسشی و سلامی ز دوست خرسندمفغان و داد ز جور و جفاش کان هم نیست
هلال عید اگرچه به چشم خلق نکوستولی چو ابروی جانان همیشه در خم نیست
صبا به سوی نگارم گذر کن از سر لطفبگو که غیر غمم یار غار و همدم نیست
وگر ز حال جهان پرسدت بگو با اوبیا که جز دلِ گرمی و آه سردم نیست
فراغتیست ز حال جهان ترا لیکنمرا ز روی تو جانا قرار یک دم نیست
طبیب درد دلم را اگر کند چارهبگو که جز غم هجران دوست دردم نیست
دلم به سایه سروی نشست بر لب جویچرا که از سر ما سایهٔ قدت کم نیست