گنج

شمارهٔ ۳۰۹

درد هجران ز تو نهانم نیستبیش ازین طاقت و توانم نیست
مهرت از دل نمی‌شود خالیغیر یاد تو بر زبانم نیست
در فراق رخت شبان درازجز خیال تو میزبانم نیست
حال خود خواهمت که عرضه دهممحرمی راز آن چنانم نیست
مرغ پربسته‌ام به کوی مرادچه کنم میل آشیانم نیست
بس بلاها ز دشمنان دارمهیچ لطفی ز دوستانم نیست
بنوازم بتا که هیچ کسیغیر لطف تو در جهانم نیست