گنج

شمارهٔ ۳۰۱

گرچه به پای بوس تو ما را مجال نیستغیر از خیال روی تواَم در خیال نیست
آیم به سر دوان به سر کوی تو چو گویای نور دیدگان ز منت گر ملال نیست
تا کی خوری تو خون دل عاشقان مخورزین بس مخور تو خون دلم کاین حلال نیست
چندم به درد شدّت هجران کنی خرابیارب شب فراق ترا خود زوال نیست
آخر بده زکات جمال و جوانیتزآن رو که اعتماد به دور جمال نیست
جانم ز درد روز فراقت به جان رسیدآخر فراق را به جهان خود وصال نیست
اندیشه‌ام بجز شب وصلت نبوده استجانا به جان دوست که فکری محال نیست
یارب پیام من که رساند بدان نگارچون باد را به خاک در او مجال نیست
قدی بلند نیست به غایت ز چشم دورآن سروِ ماش قامت بی اعتدال نیست