گنج

شمارهٔ ۳۰۲

مرا دلبند و مونس غیر غم نیستترا سرمایه جز جور و ستم نیست
مرا چون تو نباشد در جهان یارترا بهتر ز من دلدار کم نیست
اگر روی ترا در خواب بینمز بخت سرکش خود باورم نیست
به جان آمد دل من از جفایتکه بر جای تو جز غم در برم نیست
هلال عید اگرچه خوش هلالیستچو طاق ابروی دلدار خم نیست
خبرداری نگارینا به جانتکه در هجران تو خواب و خورم نیست
درم خواهد ز من درویش گفتمبگویم نی گرم هست و گرم نیست
کریمان را کرم باقیست لیکنچه چاره چون به دست اندر درم نیست
تهی دستم چو سرو آزاد آریدرم جایی بود کانجا کرم نیست