گنج

شمارهٔ ۳۰

در باغ، گل نماند و برفت از دیار ماخوش بود هفته‌ای دو سه، گل در کنار ما
هرچند گل به حسن بسی لاف می‌زندکی دارد او طراوت روی نگار ما
از ما مکش تو سر که بدان روی مهوشتآشفته گشت زلف تو چون روزگار ما
بارست بر در تو سگان را ستمگرادر خلوت وصال حرامست بار ما
در عهد حسن و دلبری ما در این جهانکردی به یک زمان دل شهری شکار ما
پرسی که حال و کار جهان چیست در غممجز گریه در فراق رخت نیست کار ما
بگذر به خاک ما ز ره مردمی ولیکترسم به دامن تو نشیند غبار ما
گر دورم از جناب شریف تو عذرهابپذیر چونکه نیست در آن اختیار ما