شمارهٔ ۲۹۹
به درد ما بجز از وصل تو دوا خوش نیستبیا که جانی و جانم ز تن جدا خوش نیست
دریغ ماه رخت را اگر وفا بودیچرا که دلبر مه روی بی وفا خوش نیست
به جان رسید دل من ز جور هجرانتجفا مکن صنما کاین همه جفا خوش نیست
جفا اگرچه ز خوبان طریقه ایست قدیمنگار من مکن آن را که گوییا خوش نیست
کنند جاهل و نادان جفا به خلق ولیستم ز پادشه لطف بر گدا خوش نیست
اگرچه باغ و بهارست و سبزه خرّمبه جان دوست که این جمله بی شما خوش نیست
ز دیده گرچه شدی دور در دو دیده منبه غیر خاک کف پات توتیا خوش نیست
مگر که نیست خوشی در بهار و طوف چمناگر خوش است خدا را مرا چرا خوش نیست
بیا که بی تو جهان ناخوش است بر دل مناگر خوش است ترا بی جهان مرا خوش نیست