گنج

شمارهٔ ۲۹۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اشنیست۹ بیت
دیدم که آن نگار چو بر من وفاش نیستبر حال زار خسته دلان جز جفاش نیست
دردم به جان رسید ز هجران آن صنمیک دم نظر به سوی من مبتلاش نیست
من شرح اشتیاق نیارم به صد زبانگفتن که حسن روی تو را منتهاش نیست
بیگانه خوی دلبر ما دل ز ما ببردقطعاً ترحمی به دل آشناش نیست
خون می‌خورم به هجر تو و جور می‌کشمرنجور عشق را بجز این انتعاش نیست
روزم قرار دیدن و شب نیست خواب چشمما را به درد هجر تو به زین معاش نیست
مهجور شد دو دیده بختم ز روی دوستدانم که غیر خاک درت توتیاش نیست
ای دل تو روز وصل غنیمت شمر مرادهرگز نبود وصل که هجر از قفاش نیست
کُشتی به درد هجر جهانی به انتظارمشکل که کُشتهٔ غم تو خون بهاش نیست