گنج

شمارهٔ ۲۹۷

تو می دانی که ما را جز تو کس نیستبه عالم جز تواَم فریادرس نیست
ندارم در جهان غیر از تو یاریچه چاره چون به وصلم دسترس نیست
هوای کوی دلبر هست ما راخدا داند که جز اینم هوس نیست
سهی سروا گذاری کن سوی ماکه ما را صبر از تو یک نفس نیست
گرت بینم همه عمری شب و روزدو چشمم را ز دیدار تو بس نیست
گرفتارم به درد دل چو بلبلبگو تا کی خلاصم زین قفس نیست
نفس بی یاد آنکس برنیارمکه او با من زمانی هم نفس نیست
به فریاد من فریاد خوان رسکه ما را در دو عالم جز تو کس نیست
به جان تو قسم کز درد هجرتچو آب چشم ما رود ارس نیست