شمارهٔ ۲۸۷
مرا به غیر هوای تو، هیچ در سر نیستبجز وصال رخ تو خیال دیگر نیست
به نکهت شب زلفت دماغ ما تر کنکه همچو بوی دو زلف تو هیچ عنبر نیست
شبی دراز و چو زلف سیاه و بی سر و پایمرا بتر که در این شب نگار در بر نیست
به بوستان وصالت شدم که گل چینمبه غیر خار فراق تو هیچ در بر نیست
به روی همچو زرم سکهای به سیم زدیزآب دیده همانا که بهتر از زر نیست
به مکتب غم عشقم نشاندهای و مرابه غیر آیت مهر رخ تو از بر نیست
به خواب شمع جمال تو دیدهام باریبه مه ندیدهام آن روشنی و در خَور نیست
به دولت شب وصلت جهان شبی بنوازمرا فراق تو ای دوست بیش درخور نیست