شمارهٔ ۲۸۸
گر بپرسی بندهٔ خود را، ز لطفت دور نیستزانکه کس در بندگی چون بندهات [مهجور] نیست
گر تو گویی در خداوندی بود غیر تو کسیا چو من در بندگی و اخلاص این مقدور نیست
گر تو را بر حال زار من نظر نبود یقینپیش اهل چشم و دانش این سخن معذور نیست
سایبان قدر تو بر طاق میناگون زدنددر قضاءِ قدر تو جز دشمنت ممهور نیست
تیغ قهرت میرباید سر ز خاقان فلکلاجرم بر لشکر تو دشمنت منصور نیست
عاشقی چون من کجا افتد به دستت در جهانزان سبب کاندر جهان مانند تو منظور نیست