شمارهٔ ۲۸۵
مرا در عشقت از عالم خبر نیستبه جای تو مرا یاری دگر نیست
به درد عشق رویت سخت زارمیقین کز حال ما او را خبر نیست
بسی نالیدم اندر صبحگاهیهمانا نالهٔ ما را اثر نیست
بسی بودم به وصل یار امیداز این امید جز خون جگر نیست
درختی کاشتم در باغ وصلتکه امروزش بجز غم بار و بر نیست
دو دیده بس که بارید آب حسرتز درد هجر او بر ما گذر نیست
جهان مستغرق دریای حسرتچنان شد کز غمش راهی به در نیست