شمارهٔ ۲۸۴
تو را از حال مسکینان خبر نیستبر آب چشم ما زانت گذر نیست
به زاری زارم از هجران رویتچرا او را به سوی ما نظر نیست
شب تاریک هجرانم بفرسوددر آن شب گوییا هرگز قمر نیست
شب دیجور بی پایان چو زلفشز صبح روی جانانم اثر نیست
بتی سنگین دلی شوخی جفاجوستبر این مسکین دلم رحمش مگر نیست
نه صبرم هست از رویش نه آرامشب و روزم ز عشقش خواب و خَور نیست
به تیغ هجرم از خود چند رانیمکن جانا که ما را این سپر نیست
گرم صد ره برانی، این دل منبجز بر بوی زلفت راهبر نیست
دلا گرد درِ او چند گردیز کوی عشق جانان ره به در نیست
به هجران رخت جانا جهان راغذای دل بجز خون جگر نیست