گنج

شمارهٔ ۲۸۲

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه: ارنیست۱۴ بیت
هر که دلش با غم ما یار نیستراست توان گفت که او یار نیست
نیست زمانی دل مسکین منکز تو به کام دل اغیار نیست
هرکه به روی تو نظر کرد گفتکاین گل خوشبوی تو را خار نیست
دیده به دل گفت حقیقت شنوبر تو مرا دیدهٔ انکار نیست
عشق رخش بانگ به دل زد که هیقالب تو بابت آن کار نیست
خیل غم عشق جهان بر جهانگرد مگردش تو که زنهار نیست
سرو چمن سرکش و خوش قامتستلیک ورا شیوهٔ رفتار نیست
گرچه مه و مهر به رخ روشنندمهر و مهش خنده و گفتار نیست
خسته دلم رفت به بازار عشقبانگ برآمد که خریدار نیست
دل ز من خسته بدزدید و رفتچون سر زلف تو سیه کار نیست
از سگ کوی تو بسی کمترمزآنکه مرا بر در تو بار نیست
بار جهان هست بسی بر دلماز غم تو بیشترم بار نیست
چون سر زلف تو کجا دل بماندکز غم عشق تو نگونسار نیست
خود به جهان کیست که بی وصل توخسته و مجروح و دل افگار نیست