شمارهٔ ۲۸۱
دردمند عشق او گشتم مرا تیمار نیستچون کنم چون آن طبیبم را غم بیمار نیست
حال درد من به گوشش میرساند صبحدملیکن ای جان و جهان گفتار چون دیدار نیست
گر قدم یک دم کنی رنجه به سوی ما به لطفرنگ رویم خود ببینی حاجت گفتار نیست
کز فراق تو چه بر جان من مسکین رسیدمشکلم اینست کاندر غم کسم غمخوار نیست
طاقت جور و جفا و سرزنش دارم بسیطاقتم ای نور دیده در فراق یار نیست
گرچه بار عالمی بر جان ما بنهادهاندهیچ باری بر دلم چون درد عشق یار نیست
یک زمان بازآی و بازآرم ز اندوه فراقچو به غیر تو مرا با هیچکس بازار نیست
چون به گل چیدن رَوی جانا منال از جور خارای عزیز من تو دانی هیچ گل بی خار نیست
کار ما را ای صنم در پا میفکن همچو زلفزآنکه ما را در جهان جز درد عشقت کار نیست
من چو در بند تواَم اقرار کردم بندگیتا بدانی کز پس اقرار هیچ انکار نیست
هست خوبان در جهان بسیار لیکن عقل گفتهیچ شوخی شنگلی چون آن بت عیار نیست