گنج

شمارهٔ ۲۶۷

در درد تو بر دلم دوا نیستدریاب که اینچنین روا نیست
ای دوست خیال مهر رویتاز دیدهٔ ما دمی جدا نیست
حال دل ریش با که گویمچون محرم ما بجز صبا نیست
ای باد صبا بگو به یارمآخر به منش نظر چرا نیست
گفتم بکنی به ما نظر گفتما را سر و برگ هر گدا نیست
آخر ز چه رو بگو نگارابا مات به غیر ماجرا نیست
جز جور و جفا نمی‌نماییدر ماه‌رخان مگر وفا نیست
زین بیش ستم مکن که ما رااز دست تو طاقت جفا نیست
دردیست به جان من ز هجرانکش جز لب لعل تو دوا نیست
از آتش عشق تو شدم خاکجز باد کنون به دست ما نیست
ای جان جهان چو در گدازیدر دست مرا بجز دعا نیست