گنج

شمارهٔ ۲۶۶

قافیه: انیست۷ بیت
ما را به غم عشق تو دردست دوا نیستفریادِ دلم رس که بدین نوع روا نیست
گفتم که رساند ز من خسته پیامیچون محرم رازم بجز از باد صبا نیست
ای باد صبا عرضه کن احوال دلم راکاخر ز چه رو با من مسکینش صفا نیست
تو پادشه هر دو جهانی به حقیقتلیکن چه کنم چون نظرت سوی گدا نیست
دل را طلبیدم ز سر زلف تو گفتاما را سر و پروای چنان بی سر و پا نیست
گفتم مکن ای دوست جفا بر من مسکینشرمت ز من خسته و ترست ز خدا نیست
بر اهل جهان جور و جفا چند پسندیدر شهر تو نام کرم و بوی وفا نیست