شمارهٔ ۲۶۸
هیچ شب نیست که در کوی غمت غوغا نیستدر فراق رخ تو دیدهٔ ما دریا نیست
سر و جانی تو، بود جای تو در دیدهٔ مااز چه روی است بگو تا نظرت با ما نیست
شب دیجور فراق تو مرا محرم رازغیر از این مردمک دیده خون پیما نیست
به سر و جان تو سوگند توانم خوردنکه مرا از غم رویت به جهان پروا نیست
گر بروید به سرِ چشمهٔ حیوان سرویهیچ شک نیست که او همسر آن بالا نیست
عهد بشکستی و پیمان بگسستی ما راشکرم آنست که نقصان وفا از ما نیست
تا به کی غصّه خوری ای دل محزون با یارخوش برآییم که احوال جهان پیدا نیست