شمارهٔ ۲۶۱
ترا در دل مگر مهر و وفا نیستو یا آیین تو غیر از جفا نیست
مرا دردیست در دل از فراقتکه جز وصل دلارامش دوا نیست
مکن زین بیش دوری از بر ماکه جان از تن جدا بودن روا نیست
چرا یاد از من مسکین نیاردچو یک دم یاد او از ما جدا نیست
شکستن عهد یار و بی وفایینگارینا چو میدانی ز ما نیست
تو سلطان جهانبانی ولیکنبه هیچت جای پروای گدا نیست
من آن بلبل شدم در گلستانتکه ذکرم غیر اوصاف شما نیست