شمارهٔ ۲۶۰
دلم ز روی چو خورشید تو شکیبا نیستچرا که خوشتر از آن در جهان تماشا نیست
تو سر و جان و جهانی و ما فتادهٔ خاکبگو به کوی که میلت چرا سوی ما نیست
بیا و روز جوانی به باد غصّه مدهکه حال گردش این چرخ پیر پیدا نیست
غم جهان مخور ای دل که نیست بایستممراد هیچ کس اندر جهان مهیا نیست
به بوسهای بنوازم به لطف خویش شبیمرا ز لعل لبت بیش از این تمنّا نیست
دو روزه عمر که داری مخور غم امروزاز آن جهت که کسی را امید فردا نیست
مرا به نور تجلیست دیدهٔ بینازبان ببند که بر ذکر دوست گویا نیست
ز درد عشق تو ای دوست هر شب از دیدهکه گفت با تو جهان در میان دریا نیست