گنج

شمارهٔ ۲۴۴

قافیه: اریست۷ بیت
مرا جان پای بند مهر یاریستدلم آشفتهٔ زلف نگاریست
چو آن گلدستهٔ من رفت از دستز غم درپای جانم زخم خاریست
به رقص آمد سهی سرو گل انداممحقّر جان ما بر وی نثاریست
به جان تو که از مستی چشمتدلم را دایماً در سر خماریست
به وصل تو که در هجرانت ای دوستمرا بر دل ز جانم سخت باریست
مرا گفتی جهان خود در چه کاری؟مرا غیر از غم عشق تو کاریست؟
مرا عشق رخ آن ترک مه روینه امروزست کاین بس روزگاریست