شمارهٔ ۲۴۵
ای بت نامهربان این ستم از بهر چیستبر دل بیچارهای کز دل و از جان بریست
غمزدهٔ سوگوار شب همه شب تا به روزبر در تو سر زند هیچ نگویی که کیست
لعل لب جان فزات آب حیاتست و بسزلف تو دام بلا حسن تو رشک پریست
در صفت حسن تو راست بگویم سخنروی تو ماه تمام قد تو سرو سهیست
رفتی و من بی رخت چون بزنم دم، دمیهیچ شنیدی کسی زنده که بی جان بزیست
هر که نه با عشق زیست گفت که من زندهاموه که بر آن زندگی زار بباید گریست
هست سؤالی مرا از تو بت سنگدلبر من مسکین جفا بی سبب از بهر چیست
هر که به اخلاص دل در قدمت جان نباختدر دو جهان کس نگفت کان صفت زندگیست