شمارهٔ ۲۴۲
ما را سر و کار با نگاریستدل در خم زلف غمگساریست
از موکب لشکر فراقشبر دیدهٔ عشق من غباریست
با بار فراق اوست کارمبنگر که چه طرفه کار و باریست
کس نیست که با غمش بگویدما را بجز انده تو کاریست
خرّم دل عاشقی که او رادر روز وصالش اختیاریست
حال دل تنگ من چه پرسیآشفتهٔ طرّهٔ نگاریست
در مردم چشم خویش دیدماز خط تو تیره روزگاریست
در عشق مرا خوشست با غمکز یار قدیم یادگاریست
ناچیده دلم گلی ز وصلشدر باغ طرب اسیر خاریست
ای باد خبر به دل ستان بربر خاک درش گرت گذاریست
گر هست جهان میان دریااز دیده و از تو بر کناریست