شمارهٔ ۲۴۱
باز دل را به غم عشق تو خوش بازاریستزآنکه بر روی گلت بلبل جان با زاریست
طرّهٔ زلف تو بربود دلم را ناگاهراست گویم سر زلف تو عجب طرّاریست
چشم جادوی تو با من چه خطاها که نکردکه گمان برد که او نیز چنین عیاریست
خون ما خورد دلا غمزهٔ او، نیست عجبعجب آنست که خون خوارهٔ ما بیماریست
تا به کی خون دل خلق خوری راست بگوتو مپندار که خون خوردن دلها کاریست
نکهت زلف تو بشنید دماغ دل ماگفت کاین مشک نه در کلبهٔ هر عطّاریست
یار با ما چو ندارد سر یاری چه کنمای دل خسته نه یاریست که او اغیاریست
آخر ای شادی جان روی نمای از در غیبکه جهان بی رخ خوبت به جهان غمخواریست