شمارهٔ ۲۴۰
دلم چون چشم سرمستش کنون در عین خمّاریستنشسته در غم رویش جهان در کوی غمخواریست
به وصلم وعدهای دادی که از صبرت ندارم کاماگر صبری کنم جانا ز تو از روی ناچاریست
ز جانت بندهام جانا گرانجانی نمیارزمدر آن حضرت چو میدانم که نوعی از سبکباریست
به خوابت هم نمیبینم که یابد خاطرم تسکینکه هر شب تا سحر چشمم ز غم در عین بیماریست
دلم دزدید چشم تو به زنّار دو زلفت بستپریشان میکند ما را چو در بند سیه کاریست
به وصلت کی رسم جانا ولیکن این قدر دانمکه در هجرانت خون دل ز دیده بر رخم جاریست