گنج

شمارهٔ ۲۳۴

قافیه: اهست۹ بیت
ندانستم که اهلیت گناهستو یا این ره که می پویم چه راهست
ز جور روزگار و طعن دشمنجهان پیش جهان بینم سیاهست
نه هر مردی تواند کرد مردیسواری شیر دل پشت سپاهست
کسان را بر در هرکس پناهستمرا بر درگه لطفش پناهست
اگر آهی کشم در هم کشد رویمگر آیینه را تندی ز آهست
خیال آن بت خورشید پیکرجهان پیما و شب رو همچو ماهست
تو چون در خلوت وصلی چه دانیکه مسکینی ز هجرت دادخواهست
نگار ماه رویم را ز خوبیهزاران یوسف مصری به چاهست
چرا رحمت نیارد بر گدایانچو دایم بر جهان او پادشاهست