گنج

شمارهٔ ۲۳۳

بر امید آنکه بینم روی دوستاینچنین سرگشته‌ام در کوی دوست
با غم رویش منم از جان و دلدایماً پیوسته چون ابروی دوست
جان فدا بادا نسیم صبح راکاو پیامی می‌دهد از سوی دوست
همچو یعقوب ستم کش هر زمانجامهٔ جان می‌دَرَم بر بوی دوست
ای خوشا وقت دل شوریده‌امکاو شب و روزست هم‌زانوی دوست
جان بدادم در فراقش چون کنمدل ببردم نرگس جادوی دوست
خوبرویان گرچه بدخویی کنندمن ندیدم در جهان چون خوی دوست
غیر سرگردانیَم چون گوی نیستگر به چوگانم زند بازوی دوست
گر صبا آرد نسیمی سوی مااز سر زلفین چون شب بوی دوست
هم دماغ جان معطّر گرددمهم جهان از گلشن گلبوی دوست