گنج

شمارهٔ ۲۳۲

ای کرده دل ز هر دو جهان آرزوی دوستما را مراد دنیی و عقبی‌ست روی دوست
گر دیگران به وصل دلارام زنده‌انددارم حیات هر دو جهان من به بوی دوست
حقّا که من به بوی سر زلف جان دهمگر آیدم به صبح نسیمی ز سوی دوست
دانی که در فراق رخ تو چگونه‌امآشفته‌ام به روی دلارا چو موی دوست
چون بیش از این تحمّل دوری نکرد دلرفتم ز روی شوق زمانی به کوی دوست
تا دوست یک نظر به منِ مبتلا کنددزدیده بنگریم به روی نکوی دوست
روزی نظر نکرد به حال دلم ولیجانم به لب رسید مرا ز آرزوی دوست