شمارهٔ ۲۳۱
جانم به لب رسید ز دست جفای دوستعمر عزیز شد به سر اندر وفای دوست
گر دوست جان طلب کند از من فداش بادسر چون کشم من ای دل مسکین ز رای دوست
در قصد جان من اگر او را رضا بودخواهم به جان خویشتن اوّل رضای دوست
من دوست خواهم از دو جهان و خیال اوخود در جهان بگو چه بود ماورای دوست
خواهم زبان خویش چو تیغ و سنان که تاگویم به صبح و شام چو بلبل ثنای دوست
گر در بهشت و روضه مرا وعدهای دهندبا دوست گر بود همه خواهم برای دوست
گر بر دلست جای همه دلبران ولیکباشد میان مردمک دیده جای دوست
سلطانی جهان اگرم نیست گو مباشخواهم به خاک کوی که باشم گدای دوست
گرچه نکرد یاد من خسته از کرمخالی نشد زبان و دلم از دعای دوست
گرچه جفا رو به من ای دل ز مدعیباید که نشنود به جهان ماجرای دوست